چه سه شنبه ای بود این آخری... سه شنبه ای پر از تقویمهای گل سرخ هدیه مهربانترین استاد، خانم راضیه تجار و پر از شعف شاگردان. سه شنبه ها یک سال پی در پی آمدند و رفتند و ما رفتیم با پای دل و باز گشتیم در حالی که دلهامان را جا گذاشتیم برای سه شنبه ای دیگر. عادت کرده بودیم به زیارت عاشقترین استاد. به دیدار بی ادعاترین دوستان. به شنیدن شاعرانه ترین کلمات. به دیدن بی ریاترین لبخندها. و چه عارفانه گذشتند سه شنبه ها در کنار برادرانم، سه برادرمومن و محجوب. کوچکترین برادر آقا مجید پورولی. و بزرگوار برادرانم غفاری و ناظادامه متن...
|
خوب همخونه ی نامهربون رفتی وتنهام گذاشتی ! تو هم شدی رفیق نیمه راه. بهت عادت کرده بودم ، به تو و به آرامشی که توی خونمون بود . بزار اشک هام را پاک کنم . این روزها خیلی اشکم رو درآوردی. اشک هایی که سال های زیادی جاری نشده بودند.
خیلی خوب آقای محترم چرا اینقدر بوق میزنی تازه چراغ سبز شده . اینقدر عجله دارند که انگار سر آوردن .داریم میریم دیگه ، مگه اینقدر رفتیم چی شد . بیا اول تو برو !
تو که آرامش و وقارت خونه رو پر میکرد به من هم یاد دادی آروم باشم و باادامه متن...
|
با این که دو، سه ساعتی از رفتن ملاقات کنندگان میگذشت هنوز ردپایشان در بخش به چشم میخورد. بوی ته مانده ی غذا ، فضای راهرو را پر کرده بود. باز صدای رویا در گوشش پیچید : " مامی ! خواهش میکنم امروز زودتر بیا ، باید باهات حرف بزنم ، صحبت یه عمر زندگیه . ساعت دو صبح پرواز داره، تا اون موقع باید تصمیم بگیرم .خیلی بهت نیاز دارم ، در ضمن بعد از ظهر هم دانشکده نمیرم ! " . صبح به دخترش قول داده بود، زودتر به خانه برود. کارش هم به پایان رسیده بود. لباسش را که عوض میکرد لبخند کوچکی نشست گوشه ی لب اش . راستی یک عمرزندگی شوخی نیست ! یاد خودش افتاد.ادامه متن...
|
صبح هر چه سعي کرد تا از رختخواب کنده شود، نشد و همان جا ماند. پتو را تا زير چانه اش کشيد و زانوهايش را بغل کرد . تب و لرز داشت و لباس هايش از شدت عرق خيس شده و به تنش چسبيده بود. سرش بزرگ و کوچک مي شد و شقيقههايش به حد انفجار رسيده بود. باز آن موجودات خورنده در گوشش لانه کرده و آهسته آهسته جمجمهاش را مي تراشيدند و مغزش را مي خوردند. گاه از بين مژه هاي به عرق نشستهاش چهره يکي شده دخترعمويش و آن جوان را مي ديد که کنار تشک نشسته اند. يادش نمي آمد که اصلا دخترعمويي وجود داشت يا او را تنها با افکارش، پيش از آمدن آن جوان ساخته بود. اما ديگر اهميتي نداشت هر دو را در يک قالب ميادامه متن...
|
سلام مامان ، حالت چطوره ؟ چیه؟ از دستم دلخوری؟ باهام حرف نمی زنی؟ .... خوب ، معذرت می خوام. اشتباه کردم. صبح ، اول ، باید به تو سر می زدم ، بعد می رفتم دنبال کارهام. بذار یه ماچت بکنم...... حالا درست شد؟ دیگه آشتی؟ ..... مامان ، تو رو خدا امروز با من قهر نکن . باشه؟ امروز خیلی خوشحالم. خوب ، هول شدم . ببین ....ازصبح رفتم بازار و یک عالمه خرید کردم. می دونی برای چی ؟ اصلا باورت نمی شه . امشب مهمون داریم مامان.... اونم مهمون ایرونی . می دونی مامان ، همین پریروز بود که بهش کفتم می خوام ترتیب یه مهمونی رو بدم. گفتم یه چیزی درست می کنم و تو هم به ایرانی هایی که ادامه متن...
|